تبليغاتX
طنز پلخمـــون و و و هیچی دیگه همین


طنز پلخمـــون و و و هیچی دیگه همین

قبلا پـــیاز اشکمون رو در میاورد............حالا قیمتش

در تکاپوی دلت یاد دل من هم باش یاد من نه  !

یاد خود کن که در آن جا داری..............


س ل ا م


شرمنده اگه وقت نمیکنم پستی بذارم یا چرا دروغ بگم تو دهن ماه مبارک یعنی رغبتی ندارم که بیام نت به هر حال سر نماز و موقع افطار دعا کنید


نوشته شده در دوشنبه 1 شهریور1389ساعت توسط مرتضی قربانی|

 در کشوری زندگی میکنم که فقط اسمی از روز جوان بر تقدیمش هک شده

کشوری که هرچی داره از جووناش داره..................

فقط میلاد حضرت علی اکبر و میلاد حضرت ولی عصر (عج) مبارک باد.

اونقدر سرم شلوغه و دل مشغوله پیدا کردم که که دلم رو دایورت کردم رو مخابرات . یا به قول انشتین شاعر ایتالیایی تیم بارسلونای فرانسه :

گره ای که با دندون باز میشه چرا با دست باز میکنی

یا مثلا دندونی که درد نمیکنه سرشو دستمال نمیپیچن


وقتی از غربت ایام دلم میگیرد            مرغ امید من از شدت غم میمیرد

دل به رویای خوش خاطره ها میبندم     باز هم خاطره ها دست مرا میگیرد


نوشته شده در شنبه 2 مرداد1389ساعت توسط مرتضی قربانی|

سلام به دوستان عزيز باز ما اومديم ( آيکن خوش آمديم )

والا از خدا که پنهون نيست از شما چه پنهون ميخواستم مطلب از خودم بزارم ولي يه مطلب توي يه نشريه که اول اسمش آينده روشن بود ديدم گفتم بذارم که شما هم به فيض برسين .

پنج آدم خوار به عنوان برنامه نويس در يک شرکت خدمات کامپيوتري استخدادم شدند.

هنگام مراسم خوش امدگويي رئيس شرکت گفت: شما همه جزء تيم ما هستيد. شما اينجا حقوق خوبي ميگيريد و مي توانيد به غذا خوري شرکت بريد و هر نوع غذا رو که خواستين بخوريد بنابراين فکر خوردن کارکنان شرکت رو از سر خود بيرون کنيد !

آدم خوارها قول دادند که با کارکنان شرکت کاري نداشته باشند. چهار هفته بعد رئيس شرکت به آنها سر زد و گفت : مي دانم که شما سخت کار و تلاش مي کنيد من از همه شما راضي هستم ، اما يکي از نظافتچي هاي ما ناپديد شده .! کسي از شما مي داند براي او چه اتفاقي افتاده است؟

آدم خوارها اظهار بي اطلاعي کردند بعد از اين که رئيس شرکت رفت . رهبر آدم خوارها از بقيه پرسيد ؟ کدوم يکي از شما نادونا اون نظافتچي رو خورده؟؟؟

يکي از آدمخوارها با اکراه دستشو بلند کرد. رهبر آدم خوارها گفت  : اي احمق طي اين چهار هفته ما مديران ، مسئولان و مديران پروژه ها رو خورديم و هيچ کسي هيچ چيزي نفهميد. و حالا تو اون آقا رو خوردي و رئيس متوجه شد !!يک نصيحت به شما ميکنم که  از اين به بعد لطفا افرادي رو که کار مي کنند نخوريد. !

بله دوستان عجب داستان عبرت انگيزناکي بود.

خب در کشور ما فک کنم آدم خوارها دلي از عزا در بيارن (نيشخند)

ممنون از دوستاني که منو توي اين چند مدت تنها نذاشتن چه با کامنت چه با اس ام اس و چه با تماس ....


نوشته شده در جمعه 11 تیر1389ساعت توسط مرتضی قربانی| |

سلام روز ولادت حضرت علی (ع) روز مرد ( مرد ) می آییم



نوشته شده در پنجشنبه 3 تیر1389ساعت توسط مرتضی قربانی| |

می آیم اما کی نمیدانم

 


سلام.


چه کنیم دیگه بالاخره نوبتی هم باشه نوبت ماست . دوستان عزیزم اگر فکر کردید که مثل فیلم حلالم کن میام دنبالتون تا حلالیت بگیرم سخت در اشتباهید . خودتان با زبان خوش حلال کنید و مارو هم به دنبال خودتون نکشانید. به هر حال جومونگ که با اون همه عظمتش تموم شد دیگه ما کی باشیم که در مقابل حضرت جومونگ بخوایم قد علم کنیم. شاید خدا زد پس کله ما دوباره برگشتیم ولی شاید هم جاخالی دادیم و نشد.



به هر حال جویای مطالب شما هستیم .

تا درودی دیگر بدرووووووووووووووووووووووووووووووووووود

 

نوشته شده در یکشنبه 26 اردیبهشت1389ساعت توسط مرتضی قربانی| |

چاکر خاتیم دربست ۳

امروز فِک کنم از دنده راس* وَرخواستُم بیگی نَگی حالُم سر جاش بود. خدایم هوامِ داشت هَموجور، با خودُم گُفتُم بُرُم راهَن بَلکَم یَک دَربستی بخوره، هم اول صبح یک مسافر خدا انداخت تو تورمان، اویم چی مسافِره چرب و چیلیی.

نیشَست تو ماشین گفت : سلام پدرجان میخواستم بدونم میتونین تا شب در اختیار من باشین کرایه شو هم هرچی بشه نقدا پرداخت میکنم. حالا مارهِ میگی سوسمارهِ میگی ، یک دستی به نازنین سیبیلام کیشیدُم گُفتُم : در خِذمتم دداش.

بنده خدُا کم حرف بود. مویَم مور مورُم مُشُد ای یک چیزی بِگه، تا دو تا جوابشه بُدُم یا به قول خودُم :

چقدَر صِفا دِرِه لهجه مشهدی دِداش                تو بُگو یِک کَلَمه تا که بُگُم دو تا بِجاش

بالاخره به حرف آمد و گُفت : بی زحمت موج آبی ..

مویم با خودُم گفتُم از کی تا حالا ای موج رِ ساختن که ما خبر دار نِشُدِم ، یک سه چهار بار پیچ ای رادیون* ماشینِمانه چِرخوندِم ولی همچی موجی نِبود که نِبود.بعدش بِزِش* گُفتُم دِداشِ گُلُم هَمچی موجی نِدِره ای رادیون ما. خِندش گیریفت گفت : منظورم سرزمین موج های آبی بود. تازه دوزاریم جا خورد. از خجالت قرمز شُدُم. با خودُم گُفتُم ای چی زائریه از راه نِیامِده دِره مِره عشق و حال نه یِک حَرَمی زیارتی چیزی ..حقیقتش روم نِشُد بِزِش بُگُم.

بعد فهمیدُم که همچی آدم بدی هم نیست ، توی راه هَمَش ذِکر مُگُفت یک دِفِگی* اسم امامارهِ مُگُفت ، یا خدا خدا مِکِرد. سر چهارراه پشت چراغ که واستادُم گفت : پدرجان من عجله ندارم یِکَم آرومتر قَلبَم اومد تو دهنَم. مویَم با خودوم گُفتُم چی جینگول بینگولیه ای مَرده. هَمَشَم مُگُفت چرا قوانینِ رعایت نُمُکُنِن به موُ که آجیکسِ* بچه های ته خَطُم مِگه چرا وقتی 8 ثانیه دیگه مونده از ثانیه شُمار، از چراغ رد مِشِن ، ای که چیزی نیس حالا مِگه برِچی راهنما نِمزِنن از همه بدتر مِگه چرا بین خطوط رانندگی نُمکُنِن نه به او ساکت بودنِش نه به ای چِل چِل زِبونیاش.

بعد یک ساعت یِک رُبع کم. رسیدِم. داشت پیاده مُشُد* که گُفتُم دِداش گُلُم مو همینجه منتظر بُشُم یا یِک ساعت خاصی بیام دُنبالت. با تعجب گُفت مگه نِمیاین داخل ؟؟

مویَم گُفتُم ما اَزی پولا نِدِرِم و نِمِدِم .

گُفت بیا به حِساب من. مایَم همچی بَدِمان نِیامد یَک بار بِرِم بیبینِم چیه که اینقدر ملت پول مِدَن.

بعدش در گوشش گُفتُم : دِداش ای شورتِ ماره* حاچ خانوم دوخته خیط نیست ؟ گفت بیا از داخل میخریم .

به هر مصیبتی بود رَفتِم تو . موُ که چِشمام داشت از حدقه مِزَد بیرون از بچه 2 ساله گِرفته تا پیرمرده 90 ساله ، تازه یَک پیرمردَره دیدُم که دو نِفَر زیر بَغَلاشه گِرفتن آوردنش ، با خودُم گُفتُم که اگه ای یک بار سر بُخُوره که از هم مِپاشِه بِنده خُدا.!

دنبال ای مسافرِمان راه افتادِم اولش گُفت بِرِم سمتِ دریاش، قُدرَته خُدا یک جا بود موج مِداد ما هرچی بالا رهِ نیگا کِردِم ایوَرهِ نیگا کِردِم دیدِم از جایی باد نِمیه موجا از کُجا دُرُست مِره بعدش ای مسافرمان گُفت دستگاه دِرِه . خدا بُگُم ای مسافرمانه چی کار کُنه سه چهار طبقه ماره بُرد بالا از پِله ها از کََت و کول اُفتادِم اونجه دو تا اَرِده* بِهمان دادن گُفتَن بیشین روش از ای لوله هه بِرِن پایین . با خودُم گُفتُم دو سه مِتر لوله یهِ بَعدِشَم لیز مُخورِم مِرِم پایین ترس نِدِره که . هم همی که نیشَستِم لیز داد مارهِ رَفتِم تو ای لولِهِ تِمومی نداشت پیچ در پیچ ، یک جیغی تو لوله کیشیدُم که بَنده نافُم داشت کِنده مِرَفت بَعدِشَم چُلُمپَستی اُفتادِم تو آب تا فیها خالِدونُم آب رَفت. به ای مُسافرمان گُفتُم دِداش مارهِ ای جاهایِ هَیِجانی نَیار قَلبِمان ضعیفه سِقَط نَرِم اینجه.

گُفت: بِریم تو رودخونه.

بِزِش گُفتُم اگه لیز بازاره مو یکی دیگه نِمیام . گُفت نه پدرجان نیست ، باز دوباره از همو اَرِده ها بِزِمان دادن مایَم لَم دادِم رو اونا اولش خوب بود یِکَم جُلوتَر رَفتِم نِمدِنُم کُدوم از خُدا بی خِبَری اَرِده مارهِ وَرچُپه کِرد با تهِ سَر رَفتُم تو آبا تا تو مَغزُم آب رفت. قُلُپ قُلُپ آبا رَفت تو حَلقُم، داشتُم خِفه مُشُدُم جونِ دِداش.

هَمونجه آمدُم بیرون گُفتُم ماره بُبُر یه جایی کُخ نِریزَن * به ما.

خدا خیرش بده مارهِ بُرد او قِسمَت اصلِ کاری گُفت بِرِم سونا. بِزِش گُفتُم جون دِداش همی خوبه. رَفتم تو دیدُم یِک جا آباش قُل قُل مِکِرد ، با خودُم گُفتُم اینا ره نیگا تو آبجوش نِشِستَن چیجور نُموسوزَن اینا دیگه چی پوست کُلفتاییَن. بعد فهمیدُم زیاد داغ نیست هم نیشَستُم تو حوضچَش میگی حورالعین بهشتی دِرَن همه جای بِدَنُمِه ماچ مُکُنَن اُستخونام مثل شُله وا رَفتُ.

به ای رِفیقمانَم گُفتُم برو مو همینجه هَستُم، اویَم رَفت بَعد دیدُم دو تا پیرمرد دیگه پِریدَن تو حوضچه بَغلی مویَم گُفتُم بُرُم با همینا، هم به مَحض ای که پِریدُم تو حوضچه میگی دویست سیصد تا آلسکا* خوردُم، آبش از آب سرچِشمه یَخ تَر بود تِمام خونِ بِدَنُم مُنجَمِد رَفت.

خلاصه سَرتانه به درد نیارُم . موقعِ ناهار گُفتُم کجا حالا ناهار بُخورُم کاش یِک بیسکیبیتی چیزی وَرمِداشتُم که یک هو رِفیقمان آمد گُفت بِرِم ناهار..

رَفتِم نیشَستِم تو رستورانش. چه رِستورانی ، چه میزایی . ای رفیقمان گُفت هات داگ خوبه مویَم گُفتُم حتما خوبه دیگه گُفتُم ها خوبه ، بعد از ای میز کِناریما چند تا جِوون بودن پرسیدُم هات داگ چیه عمو جان ؟ اونایم خندیدن گُفتَن : سگ داغ حاج آقا ، مویم با خودُم گُفتُم از کی تا حالا سگ حلال رِفتهِ ؟ ! رِفیقمان غِذا رهِ گِرفتُ گُذاشت جُلوی ما ، به قول خاله خان باجی خودمان ((چِشمِتان روز بَد نَبینه)) ، چِشمُم اُفتاد به غِذاها حالُم دِگَرگون رَفت. گُفتُم چی شامسی دِرِم ما از همه جایِ سَگ کُجاشَم به ما رسیدهِ !!. بعد ای رِفیقمان دید حالُم بَد شُده گفت سوسیسه پِدرجان سوسیس، مویَم گُفتُم زودتر مُگُفتی دلُ و رودَمان به هَم پیچید. از اول بُگو سوسیسه ، خُلاصه تا شب اونجه بودِم. ساعَتای 9 شب بود که آمد گفت بِرِم ، بِهِش گُفتُم : کُجا تازه دِرِم حال مُکُنِم .!!

گُفت: بریم دیر شده .

مویَم گُفتُم وِلِش کُن دِفعه دیگهِ با بِچه های خَط میِم . وَقتی آمدُم بیرون یک تَشَکُر حِسابی اَزش کِردُم بَعدِشَم بُردُمِش یک هتل مشتی ، کِرایه هم هرچی اصرار کِرد نِگِرِفتُم اَزَش گُفتُم مهمون مشهدیا..

از دَمِ بَسته بالا که رَد شُدُم چِشمُم افتاد به گُنبَد طلائی آقا ، تو دِلُم گُفتُم که هیچ جا مِثلِ حَرَمِت صِفا نِدِرهِ آقاجان ، به خُدا چاکِرخاتِم دَربَست یا اِمام رِضا.

.............................................................................

دیکشنری مشهدی تو ایرانی

راس : راست / رادیون : رادیو / بِزِش : بِهِش / دِفِگی : ناگهانی / واستادُم : نگه داشتَم /            آجیکسِ : معروف /مُشُد : می شُد / ماره : منو / اَرِده : تایر لاستیک / کُخ نِریزَن : ادیت نکنن/ آلسکا : بستنی یخی /

.............................................................................

پ ن 1 = سلام

دوستانی که این داستان رو از اول نخوندن به قسمت آرشیو مراجعه کنند.

نوشته شده در پنجشنبه 16 اردیبهشت1389ساعت توسط مرتضی قربانی| |


Design By : Night Skin